روزی روزهگاری که در ایران سعید حجاریان روزنامه صبح امروز را چاپ می کرد من در عین جوانی در مجله ایران فردا به مدیر مسولی مهندس سحابی به صورت داوطلبانه همکاری می کردم. بعدن به عنوان کار دانشجویی متن مقالات را میخواندم و غلط تایپی می گرفتم. اما قبل از اینکه ادامه بدم بزارید یک داستان کوچک بگم که موضعم مشخص باشد.
حوالی قبل از دوم خرداد بود یک روز یک بیانیهای نوشتیم و آقای علیجانی که ان روزها برای ما (من و چند جوان دیگر )به نام آقای بختیاری معروف بود خواست که ما به عنوان دانشجویان ملی-مذهبی امضا کنیم. من گفتم آقا نمیشه فقط بنویسیم ملی! آقای علیجانی یک نگاهی مهربانانه بهم کرد و پرسید تو مذهبی نیستی؟ گفتم نه. گفت : خوب پس چرا آمدی اینجا؟ به او گفتم آمدم کمک کنم فضا باز بشه، هر وقت هم که باز شد میروم دنبال گروه مورد علاقم (جبهه ملی) (راستش آن روزها از پیوستن به جبهه ملی میترسیدم، بهایش بسیار سنگین بود. هنوز بوی این به مشام میرسید که ملی گرایی کفر است و ملیگرایان مرتد.) آقای علیجانی هم گفت باشه بنویسید ملی.
حالا برگردیم سر داستان اصلی، آقای حجاریان هر وقت در مذاکرات پشتپرده به بن بست میرسید و میخواست به طرف مقابل دهنکجی کنه میامد و با این مهندس سحابی و یا ملی مذهبیها مصاحبه میکرد. من هم اون موقع تازه پشت لبم سیاه شده بود و فکر میکردم اینا با اونا فرق میکنند. یه روز مهندس رو گیر آوردم و ازش پرسیدم آقا اینها دارند از شما استفاده میکنند برای منفعت خودشون، نه اینکه واقعن بخواهند مثلن تریبونی داده باشند و این حرفا … مهندس یه نگاهی به من کرد و گفت میدونم اما ما هم تریبون نداریم و نمیگذارند حرف بزنیم، بخاطر همین از این فرصت استفاده میکنیم که حرفمون رو بزنیم تا مطرح بشیم. یعنی اشاره کرد به یه جور سود دو طرفه.
این داستان گذشت و چندی بعد متوجه شدم که از ماجرا از این بزرگتره. نمیدونم دقیقن از کی شنیدم (مهندس یا آقای علیجانی) که ما میدانیم که ولایتی در مذاکرات خود با اروپا، وقتی بحث آزادی می شود یک نسخه ایران فردا و آدینه و چند مجله دیگر روی میز میگذارد که ببینید ما هم آزادی داریم و چه وچه… ولی مهندس میگفت که ما می دانیم که ممکن است الان ضررش بیشتر از سودش باشد ولی زمانش که برسد به سود دهی میرسد و ضرر خود را جبران میکند. با همان عقل دوره جوانی به نظرم معقول می آمد. خوب هیچ سرمایهگذاری که از اول سود نمیدهد.
این داستان هم گذشت دوم خرداد شد و تب و تابی جامعه را فراگرفت و بعد از مدتی هم قلع و قمعها شروع شد. دکتر مجید شریف هم کشته شد، یکی دو بار هم به دفتر مجله حمله شد و وسایل را شکستند و بعد ایران فردا هم به دادگاه مطبوعات به ریاست قاضی مرتضوی رفت و درش تخته شد.البته این را بگویم قبل از این قسمتهای بد، قسمتهای خوب هم داشتیم.
مهندس سحابی یک کلاس مانندی درست کرده بود به نام 60 سال مبارزه و تجربه … (اسم دقیق یادم نیست) که در آنجا از خاطرات و اطلاعات تاریخی خود میگفت. چیزهای زیادی در آنجا یاد گرفتم. گاهی در دفتر پیام هاجر جمع می شدیم و گاهی هم در باغ آقای شاهحسینی و جاهای دیگه. وسط این سخنرانیها هم فرصتی پیش میآمد سوال می پرسیدم(خصوصن من که به قول مهندس می گفت آقایی که سوال زیاد میپرسه ).
یکی از کارهای دیگهای که کردیم تشکیل یک گروه مطالعاتی بود با همین جوانان هم سن وسال. کارمان این بود که کتابی به اتفاق آرا انتخاب میکردیم و می خواندیم و در طبقه همکف دفتر جمع میشدیم و بحث می کردیم. از کتابهای اون زمان که یادم مونده تاریخ مشروطه کسروی بود و جامعهشناسی آنتونی گیدنز. بعضی مواقع هم از دفتر میخواستیم که مثلن یک آدم وارد و تحصیلکرده در اون زمینه به ما معرفی کنه که برایمان حرف بزنه و ما با اون بحث کنیم. این جا هم خیلی چیز یاد گرفتیم.
دوباره برگردیم به قسمتهای بد، مجله که بسته شد سوال این بود که خوب وقتی زمان اثرگذاری و به قول معروف سوددهی شده، مجله را بستند، یعنی جلویش را میگیرند وآنچه که باقی میماند همان سود و ضررهای قبلی بوده که ضررش بیشتر بوده. یعنی ضرر در ضرر. به عبارت دیکه هیچ وقت به سودی نمی رسه که ضرر قبلی را جبران کنه. نتیجه اینکه مستبد هم که کور و کر و بیشعور نیست. او هم وقتی ببیند که سرمایهگذاری دارد به ثمر میرسد و روزنامه یا مجلهای دارد تاثیر گذار میشود درش را تخته می کند. یعنی مستبد تا از چیزی به نفع خود بهرهبرداری برای تحکیم قدرت خود نتواند بکند(حداقل در این مقیاس) اجازه و مجال حضورش را نمیدهد.(در همان مقطعی که ولایتی با این مطبوعات ژست میگرفت و در حال ترمیم چهره نظام بعد از اعدامهای 67 بود، بستن ایران فردا به مراتب برایش آسان بود. )
در انتها میخواهم این را بگویم اگر سایتی یا رسانهای تاسیس میشود، باید این را در نظر بگیرد که در صورت افزایش مخاطبانش و وارد شدن به مرحله تاثیرگذاری طرف حساب ج.ا قرار میگیرد به طور مستقیم یا غیرمستقیم. اول سعی می کنند آن را تصاحب کنند یا اینکه سعی می کند در آنجا را ببندد. چیزی که ج.ا نیاز دارد اعتماد به رسانه است. یا خود آنرا با پخش برنامههای خاصی در رسانههایش تولید می کند یا آنرا میخرد یا به زور تصاحب میکند.وقتی مخاطب به رسانهای اعتماد کرد آن وقت آنان ذهنیت و القايات مورد نظر خود را در آن می گنجانند و به خورد مخاطب می دهند. این جلب اعتماد هم می تواند با گذاشتن چند برنامه انتقادی بیخطر باشد یا طنزهای انتقادی و یا بازی دادن منتقدان و مخالفان در ابتدا کار که سبب جلب اعتماد مخاطب شود و بعد شناسایی و حذف کردن عناصر موثر به طور بی سر و صدا. یعنی همان مخالفان میشوند وسیلهای برای جلب اعتماد مخاطب و فریب خوردنش. بخاطر همین باید مراقب بود روی زیلویی نخوابید(بیشتر در مورد سایت های وب 2) که بعدن توسط حکومت تصاحب شود یا از ابتدا متعلق به آن باشد.



بسیار لذت بردم استاد! با اجازه لینک اش کردم:
https://balatarin.com/permlink/2008/4/29/1288649
البته اولاد جان، برای مقابله با فرآیند تصاحب هم راهش به نظر من این است که همه آزادیخواهان دست به دست هم بدهند و در با مشارکت در اداره آن ، تا آنجا که ممکن است مقاومت نمایند. مدیریت فردی توان مقابله را ندارد و هم از طرفی دست را برای زد و بند پشت پرده بعد از اعمال فشار هایی باز می گذارد. ممکن است تنها با توان جمعی ویک همکاری مشترک بتوان استقلال مجموعه را حفظ کرد. بالاترین هم با حذف کاربران غیر دینی و انتخاب علی مهریزی به عنوان مدیر نشان داد که خط مشی آن چیست و چه دغدغه هایی دارد.
سلام استاد
واقعا استفاده کردم ، مثل همیشه متنی پر مغز و پر محتوی . ممنون و متشکرم .
در مورد این یادداشت باید بگویم به هر حال در حکومت های توتالیتر این نیز یک تاکتیک است که به کار گرفته میشود جهت ترمیم وجهه و ایجاد یک چهره ی مقبول و معقول برای حکومت در جامعه ی جهانی . باید هوشیار بود و گول نخورد و بازیچه نشد . موفق باشید .
در فيلم چشمان تمام بسته استاد كوبريك، دكتر بيل هارفورد (با بازي تام كروز) با به دست آوردن يك رمز عبور از يكي از دوستان قديمياش و تهيه يك ردا و يك نقاب، وارد مجلس اورجي ِ فراماسونري مانندي ميشه، با اين اطمينان كه چون نقاب بر چهره زده، هيچ مشكلي براش پيش نخواهد اومد. اما اتفاقي كه در مجلس ميوفته نشون ميده، كه اين نقاب به تنهايي نميتونه كمكي براي مخفي نگهداشتن هويت اون بكنه، در حقيقت به محض ورود به مجلس قدرتمندان، همگي ميهمانان اصلي (آنها هم نقابدار بودند) متوجه حضور غريبهشدند. در نهايت هم بيشترين صدمه هم به همون غريبه زده شد.
وضعيت وب2 ها هم كم و بيش همين ماجرا است، نقابي كه بر صورتها زده شده، به شكلي غير حقيقي اين اطمينان رو ايجاد ميكنه كه افراد نقابدار همگي به صرف وجود نقاب همديگر را نميشناسن و با هم برابرند، هر نقاب قدرتي برابر ديگر نقابها داره، اما در حقيقت اينگونه نيست، روابطي حكمفرما هست يا حكمفرما خواهد شد، كه تفاوت عمدهاي بين نقابها بوجود مياره، روابطي كه در نهايت منجر به ضعيف شدن نقاب فرد سكولار، لائيك، مخالف استبداد و … ميشه. چرا كه نقابها ميتونه هويتي متفاوت و يا حتي متضاد از، هويت فرد ايجاد كنه. اين ماجرا تا زماني كه به شكل يك امر فردي باشه قابل پذيرش و اجتناب ناپذيره، مشكل زماني به وقوع ميپيونده كه اين اتفاق به شكلي كاملاًبرنامهريزي شده و سيستماتيك روي ميده. در اينجا ديگه با فردي كه به هر دليل تلاش ميكنه هويت ديگهاي از خودش نشون بده، روبرو نيستم، بلكه با يك سيستم هدفمند روبرو خواهيم شد كه اتفاقاً از منابع قدرت هم برخورداره. و اين باعث ميشه وب2 هاي فارسي زبان، كاركردي غير از هدف اوليهشون دنبال كنن.
این نتیجه گیری رو هواست.
مثال ميزنم:
شما به عنوان يك فرد مستقل و با يك نقاب مثلاً جان اف كندي به صورت، وارد يك مجموعه ميشي، در اون مجموعه به نقابهايي بر ميخوري مثلاً به شكل گرگ، چهگوارا، مايكل جكسون، افلاطون، خلخالي، ابنسينا، شكسپير و … تصور ابتدايي اينه كه اين ماسكها با اينهمه تفاوت ظاهري هيچ ارتباطي با هم ندارند، ولي نهايتاً مشخص ميشه كه تو با يك مجموعهي سيستماتيك و هدفمند مرتبط به هم از نقابهاي وابسته به انديشهاي خاص سر و كار داري. از نگاه من اين مجموعه روابط، منجر به تضعيف جايگاه فرد مستقلي ميشه كه اهدافي در خلاف جهت اون مجموعه مد نظر داره. البته در نمونههاي موجود وب2 فارسي زبان اين اتفاق قابل مشاهده هست.
این مختص وب 2 نیست در عالم واقع هم اتفاق می افته. مانند ساختن اپوزیسیون قلابی یا مامورانی که ریش را سه تیغ می کنند و همراه بقیه شعار می دهند. آنچه که سبب تضعیف می شود به گفته خودت این است که یک فرد مستقل با یک گروه روبرو است که هماهنگی دارند, نظم سازمانی دارند, استراتژی دارند و بر روی آنچه که می خواهند انجام دهند می اندیشند. افراد مستقل باید این نقطه ضعف خود را که تک روی است بشناسد و به دنبال جمع و یا گروهی باشد که نقاط مشترک فکری دارند. از طرف دیگر با بسط مفاهیم , قضاوت اشخاص را از صورت ظاهر به عالم باطن بکشاند. جایی که با محل فریب را می بندد. از شعار گرایی پرهیز کند و مقایسه و قضاوت ها را به حیطه عمل بکشاند. با عمل خود نشان دهد که تفاوت ها در کجاست. فصل جدا کننده دیگر تداوم است. …
این استراتژی شناخته شده مستبد است که اجازه ندهد نیرویی در خارج حوزه خودش شکل گیرد. برای این منظور هم از تجزیه یا سرکوب کردن استفاده می کند. برای تجزیه هم جریان های موای می سازد تا بخشی از آن نیرو را به سمت خود بکشد و با انداختن مخالفتهای مصنوعی آن را پراکنده و در نهایت تجزیه کند. خنثی سازی این ترفند ها خود بخش بزرگی از مبارزه برای طلب حق است. در مبارزه غیر خشونت آمیز اگر بتوانید از طرف مقابل خود انرژی بگیرید, قدمی در جهت غلبه بر دیکتاتور بر داشته اید.
هویدا کردن باطن خشن و فریبکار مستبدین, قدمی موثر در سلب مشروعیت از مستبد است.
با تمام حرفت موافقم بجز آن جايي كه عدم وجود نظم سازماني، استراتژي و هماهنگي در فرد مستقل را، به تك روي تعبير ميكني و راه مقابله با آن و ايجاد گروه را نقاط فكري مشترك ميداني.
مساله اينجاست كه آنچه باعث رفتار برنامهريزي شده در عنصر وابسته به سازمان/مزدور/حقوقبگير و … ميشود نه نقاط مشترك فكري، بلكه يا سرسپردگي تمام و يا منافع ملموس هست. عامل استبداد، بدون مراجعه به تفكر خود، دستورات رسيده را اجرا ميكند چرا كه يا آنها را وحي منزل ميداند و يا در برابر اجراي آن وظايف منافع و عايداتي دارد.
در مورد شخص مستقل ماجرا بدينگونه نيست، نميتوان شخص مستقل را _ به اميد نتيجهاي محتمل _ وادار با انجام كاري يا درپيش گرفتن رفتاري كرد كه بر خلاف تفكر او باشد. چرا كه اصولا چنين انتظاري برخلاف استقلال فرد است. حتي همفكرترين افراد هم، اگر قرار باشد بر اساس نقاط مشترك فكري خود رفتاري در پيش گيرند، بازهم نقاط اختلاف به ميان كشيده خواهد شد. به عنوان مثال طرفداران براندازي رژيم ج.ا با اينكه از يك نقطه مشترك قوي سود ميبرند، اما بر اساس تنوع تفكرات خود راهكارها و رفتارهاي متفاوتي را براي رسيدن به هدف خود در پيش ميگيرند كه به نظر خودشان بهترين، كم هزينهترين و درستترين راه است.
ميخواهم بگويم كه اين تفاوت بين فرد مستقل و فرد وابسته كه تو مطرح ميكني دقيقاً همانجايي است كه استقلال و وابستگي فرد را رقم ميزند، اگر اين نظم سازماني به هر شكلي براي فرد مستقل هم بوجود بيايد، او ديگر يك فرد مستقل نيست، بلكه تبديل به يك فرد وابسته (مثلاً به يك حزب) ميگردد.
چرا فکر می کنی گروه حتمن باید ساختار مزد بگیری از بالا به پایین داشته باشد؟ چرا مثلن ساختار خوگردان نباشد؟ چرا فکر می کنی معنی کار گروهی اینست که کلیت استقلال فرد را تسخیر کند نه اینکه فرد بخشی از آن را به اشتراک بزارد؟
چرا اولن کار گروهی کردن را به صورت اجبار و وادار کردن می بینی؟ دوم اینکه چرا بر خلاف تفکر او؟ من که می گویم هم اندیش. هر کس هم بنا به تشخیص خودش و بنا بر اراده خودش تصمیم می گیرد که مثلن بخاطر منفعتی که از کار جمعی می برد کار جمعی بکند یا نه. اگر هم اندیش هم نیست که انتظاری از او نیست.
مستقل از چی؟ اگر بخواهی معنای آن را بسط بدهی باید برگردیم به انسان غار نشین.
همهي حرف من اين بود، آن چيزي كه تو از آن به عناون نقطه ضعف _ تكروي _ در افراد مستقل نام ميبري، نقطه ضعف نيست، بلكه خصوصيتي است كه بر آن اساس فردي مستقل ناميده ميشود.
« چرا اولن کار گروهی کردن را به صورت اجبار و وادار کردن می بینی؟ دوم اینکه چرا بر خلاف تفکر او؟ من که می گویم هم اندیش. هر کس هم بنا به تشخیص خودش و بنا بر اراده خودش تصمیم می گیرد که مثلن بخاطر منفعتی که از کار جمعی می برد کار جمعی بکند یا نه. اگر هم اندیش هم نیست که انتظاری از او نیست. »
مثال ميزنم: شما گروهي داري از افراد مستقلي كه همگي در مورد لزوم براندازي رژيم ج.ا هم انديشي دارند (تمام اين افراد هم معتقد به طيفهاي مختلف انديشهي راست هستند و به دنبال استقرار يك حكومت دموكرات)، اما در مقام عمل هر كدام از اين افراد راهكار و رفتار متفاوت را صحيح و نتيجه بخش ميداند و ديگر راهها را بيهوده و بينتيجه، يكي طرفدار انقلاب مخملي است، ديگري به دنبال شورشهاي خياباني، چندمي حمله نظامي آمريكا، يكي نافرماني مدني و اعتصابات كارگري و …
كار گروهي بنا به تشخيص و اراده فرد در چنين مجموعهاي چگونه تعريف ميشود؟