بازجویی ادامه پیدا می کنه و کتک و بزن بزن به بازجویی اضافه میشه. تهدید خانواده , تحقیر هم روش. در تمام این مدت به طور طبیعی زندانی میل داشت واکنشی داشته باشد اما سکوت کرده بود و درونش پر شده بود از خشم و ترس و نا امیدی.
در همین هنگام یکی با چهره ای مهربان می آد و با دیدن زندانی, شروع به ملامت بازجو می کنه و او را از اتاق بیرون می کند, به زندانی آب می دهد و به نرمی با او صحبت می کند. سعی می کند طوری رفتار کنه زندانی فکر کنه او در طرف زندانیه و از چیزهایی که اتفاق افتاده بیزاره. زندانی ما هم نور امیدی در خودش پیدا می کنه, ولی حدس می زنه که کاسه ای باید زیر نیم کاسه باشه. این بازجوی دوم وقتی احساس می کنه که زندانی به او اعتماد کرده, می گه درسته که رفتار بازجو با تو بد بود ولی اگر تو هم خودت را تغییر می دادی اینقدر به دردسر نمی افتادی. زندانی وقتی می بینه یه چیز بدهکار هم شده میفهمه که اینا سر و ته یه کرباسند و چیزی نمی گه.
بازجوی دوم می ره برای چایی, باز جوی اول در این بین برمی گرده و دوباره همان بزن بزن وسناریو بازجوی دوم تکرار می شه.زندانی ما از خود می پرسد چطوره که وقتی آن دیگری کتک می زنه دومی غیبش می زنه و وقتی او خسته میشه دیگری پیدایش میشه. او بازم به خودش میگه که این دو سر و ته یک کرباسند.
در نهایت هر دو بازجو خسته میشند و بازجوی دوم (مثلن خوبه) می آد و می گه من هم همون طور که تو فکر می کنی هستم ولی می دونی داستان چیه اگر من بدم اون یکی بدتره, حالا دیگه انتخاب با تواه.اگر آزاد میخوای بشی, چاره ای نداری با من همکاری کنی.
نمونه چنین بازجویی هایی در ج.ا فراوان است و یکی را در فیلم بازجویی زن سعید امامی می تونید ببینید.
حکایت جمهوری اسلامی, ما , اصلاح طلبان و اصولگرایان حکایت همان زندان (ج.ا), زندانی (ما), باز جوی به ظاهر مهربان (اصلاح طلبان) و بازجوی خشن ما (اصولگرایان) است.
این گونه انتخاب تنها برای کسی توجیه پذیر است که خود را قبل از هر چیز در قفسی اسیر ببیند و فکر کند که پرواز را امکانی نیست.
برای درک بهتر مطلب تصور کنید که در رستورانی دو نفر که هر دوی آنها سر در یک آخور هم دارند , سر میز شما ظاهر می شوند یکی با لبخند و کتی شکلاتی و دیگری با ریش و پشم و با نشان دادن پنجه بکس در زیر میز. آقای شکلاتی می گوید او را می بینی من از او بهترم چون نمی خواهم تو را بزنم , پس بیا همراه من شو عزیز. شما می توانید در همان رستوران نگاهی به دور برخود بکنید 4 جفت آدم مثل خودتان بیابید که از دست به دست هم از شره این دو خلاص بشوید یا اینکه آزادید که از رستوران بیرون روید و انتخابهای فراوانی داشته باشید, یا این انتخابها دیگر اجباری به انتخاب بین این بد و بدتر ندارید. یعنی اصولن در آزادی, انتخاب بد و بدتر با وجود امکان های دیگر بی معنی است, مگر اینکه شما را به صندلی قفل و زنجیر کرده باشن.
آنکه به ما می گوید بین بد و بدتر باید انتخاب کنی, در درون خود او ما را زندانی خودش می داند.
——————————————————
به یاد امید رضا میرصیافی و خانواده داغدارش
به یاد یعقوب مهرنهاد و همسر و سه فرزندش
به یاد هم میهن کورد جاودانه ام , علی بادوزاده
به یاد امیر حسین حشمت ساران و خانواده داغدارش
و ….
در این سال نو جای شهدای آزادی خالی.



لینک این مطلب در بالاترین
http://balatarin.com/permlink/2009/3/28/1550821