این چند روز اخیر فرصتی پیش آمد و با گفته های چند تن از متولدان دهه 60 -70 در باره سکولاریسم برخورد کردم. نکاتی در گفتار و رفتارشان توجهم را جلب کرد که در میان میگذارم اما در آغاز مطلب را با یک مقدمهای از زندگی روزمره خودمان میخواهم شروع کنم.
اگر تحصیلات مدرسه را کنار بگذاریم برای اینکه یک نفر بتواند مثلن یک کار مهندسی ساده از طراحی مدار تا طراحی یک ساختمان و … انجام دهد باید حداقل 4 سال درسش را بخواند. اگر بخواهد پروژه بزرگتری به او واگذار شود باید 2 سال هم رویش بخواند تا اطلاعات لازم در آن زمینه را جمع آوری و مهارتهای لازم را کسب کند. اگر هم بخواهد بازهم پروژه بزرگتری بردارد وارد حیطه نوآوری شود میرود یک چند سالی فلسفه رشته خود را میآموزد و خود را از چهارچوب اطلاعات آموزشی موجود خارج میکند و یک گام فراتر میگذارد. یعنی میشود خانم یا آقای دکتر. بعد از این مرحله هم تازه اگر قرار باشد پروژهای در سطح بیشتر از حد و توانایی یک شخص به اجرا درآید یک تیم تشکیل میشود.
حالا در این تغییر و تحولات اخیر که قرار میباشد مثلن مملکت ایران ساختار جدید سیاسی برای خود بسازد برخی حتا به خواندن خطی و مطالعهای در باره آنچه که قرار است بشود اقدام نمیکنند و نمیروند در مورد آن موضوع اطلاعاتی جمع آوری کنند. می توان علت را از دو زاویه نگاه کرد یکی اینکه موضع و پروژه مورد نظر که ساختار سیاسی ایران آینده باشد در نظرشان پروژه کوچکی است مثلن کوچکتر از طراحی یک سیستم کوچک که برایش باید 4-6 سال درس بخوانند یا اینکه کار از درون ایشان مشکل دارد. مثلن با زدن حرفهای قلمبه سلمبه و جملات و کلماتی که از دیگران به عاریت میگیرند این توهم برایشان ایجاد شده که خیلی میدانند. یا از سر خود شیفتگی وقتی چیزی را میشنوند که خوششان میآید آن را درست میپندارند بدون اینکه اجزا و عناصرش را درک کرده باشند و رابطه منطقی بین عناصر خود بتوانند برقرار کنند.
از زوایه دیگر اگر خود را در جایگاه خریداران خدمات سیاسی ببینیم برای خرید بهتر و مرغوب تر باید بتوانیم جنسشناس باشیم. یعنی برویم اطلاعات جمع کنیم که کدام جنس چه ویژگی هایی دارد و کدام نیاز ما را برآورده میکند. با گزارهها و جملاتی که بدرد درددلهای تلفنی و وقت پر کردن می خورد نمیشود و نباید آینده مملکت را ساخت.
اما متاسفانه نمونه های مشاهده شده حتا در این حد هم باقی نمیماند و اوضاع بد تر هم میشود وقتی دکتر و مهندسان به جای روجوع به اصل متخصصان علوم سیاسی و اجتماعی و حقوق دنبال روزنامهنگاران بیمایه ای راه میافتند و حرفهای آنان را تکرار میکنند که کلامشان کوچکترین بویی از تفکر علمی و سازمان یافته نبرده است و اگر حتا بخواهیم کلیت سنوات تحصیلی شان را حساب کنیم شاید به اندازه نصف تحصیلات خودشان هم نباشد. مشکل از کجاست؟ از نحوه تربیت علمی ماست که با تفکر علمی بیگانه است و با نسیمی عریان می شود یا …؟
بسیاری از این تحصیل کردگان ما با این گزاره آشنا هستند که هرچه از مرحله طراحی به سمت پیاده سازی و توسعه نزدیک میشویم عیبیابی و تعمیر سیستم پرهزینهتر میشود. به عبارت دیگر هرچه در مرحله طراحی عیب و عیوب و اشکالات بیشتر پیشبینی و برطرف شود هزینهها در اینده کمتر خواهد بود. حال چه شده است که مبنای تفکر سیاسی ما را باید حرفهای خاله زنکی شکل دهد من سر از کار برخی تحصیلکردگان خودمان سر در نمیاورم.
من به این نکته متوجه هستم که بسیاری از ما اگر بخواهیم آگاهانه قضاوت کنیم, تصدیق کنیم که در جایگاه طراح یک سیستم نیستیم اما می توانیم وقتی صحبت می کنیم یا یک ایده ای را نفی یا تایید میکنیم موضوع مورد بحثمان را بشناسیم و بفهمیم که چه میگوییم. نه اینکه چون از نرگس و مرجان و پانتهآ و مریم اصغر و علی و تقی و نقی … شنیدهایم و بارها و بارها از مجاری مختلف در گوشمان تکرار کردهاند ما هم طوطیوار تکرارش کنیم. با توجه به اینکه برخی از مباحث در تخصصمان نیست, وظیفهای که میتوانیم به عهده بگیریم آن است که منابع مختلف آدمها و اندیشههای مختلف را مطالعه کنیم بشناسیم و آنانی که شایستهتر هستند را بر صدر بنشانیم. اگر حداقل اطلاعات نداریم شیوه و منطق فکریمان را که حتا در زندگی روزمره هم کاربرد دارد میتوانیم اصلاح کنیم.
جامعه آزاد این مزیت را دارد که انسان چون مورد نقد قرار میگیرد و در این جایگاه قرار میگیرد که آنچه درست می اندیشد به اجرا درآورد (نه اینکه به اینجا برسد که مثلن فکر کند اگر این استبداد نبود من رییسجمهور می شدم) جایگاه و اندازه خود را میشناسد. از دیگر سو اینکه جایگاه من نوعی چیست یک چیز است و اینکه جایگاهم را با فیلسوف سیاست جامعه اقتصاد و حقوق خلاصه هر چه که دستم می آید قاطی کنم و سخنانی در آن اندازه ها بزنم چیزی به مراتب اشتباه تر.

