یکی از دوستان چندی پیش پرسید که چرا چیزی نمی نویسم و وبلاگ را به روز نمی کنم و این پرسش که از این به بعد می خواهم کمتر بنویسم یا بیشتر؟ درجا چیزهایی که به ذهنم رسید گفتم ولی بعدن که فکر کردم دیدم این پرسش به نوبه خود پرسش مهمی است که می تواند بازتاب دهنده برخی مسایل موجود در رابطه با دلسردی و انفعال نیروهای سیاسی جوان باشد. عوامل موجود را بر سر این انفعال را از دو زاویه متفاوت می توان نگاه کرد یکی بازدارنده و یکی منفعل کننده.
1. اولین مساله برمی گردد به آرایش نیروهای سیاسی و موضع گیری آنها پشت آقای موسوی. یک تفاوت روانی بین اپوزیسیون خارج از کشور با نسل جدیدتر فعالین سیاسی وجود دارد که مانع درک متقابل و ایجاد هماهنگی می شود. این تفاوت این است که در ایران قشر جوان «آزادی از» قید و بند های خود می طلبد و این کسانی که در خارج نشسته اند و از آزادی های اولیه برخوردارند در مرحله «آزادی برای» انتخاب کردن قرار دارند. که این مرحله از نظر روانی پس آن مرحله اول است. از این دید آنانی که در خارج و سن و سالی از انها گذشته با آن اصلاح طلبانی که در داخل هستند و پایبند ایدیولوژی های خود و همواره در جهت معکوس آزادی خواهی حرکت می کنند پیوند ارگانیک برقرار کرده اند و هم پیمان شده اند و در این میان آزادی خواهان جوان مانده اند حیران که چه کنند. بخاطر همین چیزی برای نوشتن نیست جز اینکه گله و شکایت کنیم که چرا چنین نکردید یا چنان نکردید که خوب دردی از کسی دوا نمی کند.
2. یک عامل منفعل کننده که وجود دارد گسترش جو وجود خبر های پشت پرده می باشد. قبل از اینکه مصداق این بازی ها را بخواهم نام ببرم اصولن پر کردن فضا از اینکه مذاکرات و مسایلی در پشت پرده جریان دارد توجه فعالین را معطوف خود می کند و زیر زمینی اش می کند. مسایل زیرزمینی هم که شد باید هزینه یک کاه را با یک کوهی پرداخت تا فهمید اصل ماجرا چه بوده است. از طرف دیگر توجهات زیرزمینی هم که شد سهم کمتری از توجهات به واقعیتهای پیرامونی معطوف می شود و به همین ترتیب کمتر در گفتار و کردار بروز پیدا می کند.
چنین جوی اصولن باعث می شود که فعالین به جای اینکه از روبرو به هم نگاه کنند بیشتر به لایه های بالایی نگاه کرده و درگیر ساختن روابط عمودی برای کسب خبرهای پشت پرده شوند. از سوی دیگر گسترش این جو به خودی خود به این معناست که برخورد از لایه های پایین به سمت چانه زنی از بالا منتقل شده و عملن فعال سیاسی خود را خارج از دایره می بیند. در نظر نگرفتن چنین مسایلی و نوشتن در مورد مسایل هم مانند خندیدن به ریش خود است و در نهایت اگر باز هم این مسایل ندید گرفته شود و قدمی بخواهد برداشته شود هر لحظه امکان بر خورد با دیوارهای بتنی از پیش آماده شده وجود دارد و می شود زحمت بیهوده. اپوزیسیون اگر می خواهد که نیروها فعال شوند وظیفه دارد که صحنه را شفاف کند. شفافیت در حد ممکن باید تا جایی برود که نیروها به راحتی بتوانند مسیر و مشکلات پیش پای خود را ببینند. این شفاف سازی نه تنها در فعال شدن نیروها نقش موثر دارد بلکه در آموزش و انتقال تجربیات و ایجاد هماهنگی هم نقش دارد.
3. عامل منفعل کننده دیگر فعالین، پاسخ به این پرسش می تواند باشد که راه براندازی جمهوری اسلامی چیست؟ بیاییم پاسخ های موجود رایج را بنگریم.
الف – جنگ، آنهم در ابعاد محدود که در پیامد آن مردم بیرون بریزند و جمهوری اسلامی هم سقوط کند. خوب در این صورت یک آزادی خواه باید چه بکند؟ اصولن چرا دیگر باید هزینه بدهد؟ این یک بازی است که در سطح بین المللی یا دو طرف با هم توافق می کنند یا می جنگند. طبیعی است که اگر امکان توافق وجود داشت اپوزیسیون باید خودش را آماده می کرد که قبل از رسیدن به توافق یا بعد از آن مسیر خود را ادامه دهد. اپوزیسیون این کار را نمی کند و خود را مستقل نمی کند که ضربه پذیری اش در قبال هر نوع توافقی کم شود این می تواند به این معنا باشد که توافقی در کار نخواهد بود. (در حالت فرض را بر این گرفتم که اپوزیسیون نمی خواهد بنشیند تا دو طرف با هم توافق کنند سپس بیاید چه کنم کنم راه بیاندازد یا دعا نویسی کند).
ب – فروپاشی اقتصادی اینکه تحریمها باعث خراب تر شدن وضعیت اقتصادی و فروپاشی اقتصادی می شود مانند نمونه هایی که در اروپای شرقی اتفاق افتاد. این هم چندان نیازی به فعلیت سیاسی ندارد. باز هم بازی است در سطح بین المللی که نیروهای فعال خود را در گذر زمان بر اثر نارضایتی های اقتصادی به صورت توده ای تولید می کند.
ج – کشمکش های سیاسی درون حاکمیت که مثلن از آقای موسوی گورباچف بسازد. در این مسیر هم چون داستان در اندازه چانه زنی از بالا است و از طرفی خود آقایان هم جماعت را به صبر استقامت دعوت می کنند جایی برای فعالین نیست. از طرف دیگر این جماعت اصلاح طلب نه می خواهند نه اگر بخواهند توان فکری و ذهنی و عملی اش را دارند. همانطور که در قسمت اول در باره «آزادی از» گفته شد و در تمام بیانیه های موسوی مشهود است ذهنیت اینان در جهت خلاف روان فعالان سیاسی جامعه ای است که سالها در بند و اسارت بوده اند و به طور طبیعی الان خواستار این باشند که «از» همه قید و بندها «آزاد» شوند و سرنوشت اجتماعی خود را بدست بگیرند.
موضع گیری های آقای موسوی که از ذهن استبدادی اش منتج می شود ممکن است باب طبع کسانی باشد که در کهن سالی اند و دنبال امن و آسایش اما هم راستا با روان و ذهنیت نسل جوان نیست. اگر «پشتیبانی های رسانه ای و مداحی های اهل اپوزیسیون» نبود چه بسا که الان ما در مورد چیزی به نام موسوی صحبت نمی کردیم و جامعه خود را از یکی دیگر از قید و بندهای خود رها کرده بود و به جنبش در آمده بود.
از طرفی دیگر کسانی که به گورباچفیسم شرفیاب شده اند مثل اینکه فراموش کرده اند که گورباچف در ارکان قدرت حضور داشته است. اصلاحات اساسی قانونی را به مرحله اجرا در آورد. موسوی کجا ایستاده است؟ (مگر اینکه اپوزیسیون بگوید باید در انتخابات مجلس شرکت کرد و بعد موسوی را به عنوان اسب تراوا وارد قدرت کرد). بحث کردن در این زمینه مطلب خود را می طلبد اما همین قدر بسنده کنم که اگر ما توانستیم خاتمی را به عنوان رییس جمهور گورباچف کنیم موسوی هم می شود. اگر حزب توده با همه مسلمان بازی و خدماتی که به جمهوری اسلامی کرد توانست قدرت را از خمینی بگیرد اپوزیسیون ما هم می تواند از علی خامنه ای بگیرد. اگر دکتر مصدق کاتالیزور سلطنت مشروطه به جمهوری حزب توده شد موسوی هم جمهوری خمینی را بر می اندازد و تیشه به تنه اش می زند.
رویکردی که اپوزیسیون به مساله موسوی دارد بیشتر جنبه هخاگری دارد. هخا آدمی بود مجعول که سر و کلش پیدا شد که من فلان روز پرواز می کنم ایران را آزاد می کنم و …. این آقای موسوی یک گذشته ای دارد که بخواهیم یا نه با آن پیوستگی روانی و ذهنی دارد. اگر گذشته را در نظر نگیریم (کاری که بخشی از اپوزیسیون می کند) که می شود یک مجعولی مانند هخا. اگر گذشته را در نظر بگیریم مسایل مطرح می شود که بسیار بحث برانگیز هستند.
کلیت این بحث بخش «ج» این است گورباچفیسم نه تنها یک بازی از بالا است که بر پایه های افراد ملت استوار نیست بلکه موسوی گزینه ای نیست که در شرایطی باشد که جای گورباچف جایش زد و نیرو پشت سرش جمع شود. چطور می شود که فالی این همه هزینه بدهد که به دوران سیاه 60 برگردد؟ یا اینکه چرا نباید صبر کرد تا انقلابیون 57 از دور خارج شوند (البته محترمانه عرض کردم) تا اینکه یک دیکتاتوری از مدل روسیه در ایران ساخته شود که همان آش باشد و همان کاسه شوروی سابق در آن روزنامه نگار ترور کنند و … هرچه باشد این انقلاب آخرین فرصت ماست. خلاصه کلام که هستند بسیار کسان که نمی خواهند پیاده نظام اسلام گرایان باشند.
4. مساله بعدی که وجود دارد دستاورد آینده است. طبیعتن هرکه که می خواهد حرکت کند نگاه می کند ببیند ته مسیری که می رود به کجا ختم می شود. پرسش این جاست که آیا اگر جمهوری اسلامی با این بازی های بین المللی سقوط کند آیا ما به وضعیت بهتری می رسیم؟ آیا به یک سیستم دموکرات می رسیم؟ من امروز با نگاه به اپوزیسیون به این خوشبین نیستم. چون فردا هر که از طریق زد و بند های این چنینی به قدرت برسد به طور طبیعی خود را وامدار همان نیروهای خارجی خواهد دانست تا وامدار ملت ایران. حکومت، وامدار هر که بشود طبیعتن به همان او هم خدمت خواهد کرد. یعنی حکومت بعدی در صورت براندازی ج.ا، اگر با توان و اراده ملت بر سر کار نیامده باشد (این به معنی نفی کمک و پشتیبانی خارجی نیست مساله بر سر سهم است) لزومی نخواهد دید که پاسخ گوی ملت هم باشد. اگر قرار باشد دموکراسی نباشد و ما حاکم بر سرنوشت خود نباشیم، نتوانیم استقلال داشته باشم، اگر قرار باشد آزادی در کار نباشد خوب همین می شود که هست ظاهرش تغییر می کند. همچین گزینه ای به کسی انگیزه این را نخواهد داد که تلاشی کند. برای دوای دردهایش به جای مبارزه کردن و ایستادن، مخدر استفاده می کند یا فرار می کند و آواره این کشور و آن کشور می شود، یا محترمانه خود را کنار می کشد و در دلش می گوید هر غلطی می خواهید بکنید بکنید.
اینکه جامعه نمی تواند حرکت کند علاوه بر مساله هزینه گزاف حرکت کردن از یک سو ناشی از قید و بند های فکری و از سوی دیگر ذهن دست و پاگیرش است که نمی گذارد روشن بیاندیشد و به جای مساله حل کردن مساله آفرینی می کند.


سلام
مجنون جان چقدر تلخ نوشتی
خوب پس راه حال چیه؟میفهمم که اینجا فقط داشتی از دلایل «ننوشتن» میگفتی ولی خوب هنوز دلایلی برای نوشتن هم هست.درست میگم؟
به هر حال خیلی ها منجمله شما قبل از اومدن دردانه امام هم مینوشتید چه برسه به حالا که لاقل مردم تکونی خوردند،جوونا کمی آگاهتر شدن،گروههای جمهوری اسلامی از درون به جون هم افتادن و چیزهایی از این دست.درسته که همه این موارد با اشکال و نواقص گاهی جدی همراه هست اما نسبت به دو سال پیش چند تا گام ولو کوچیک برداشته شده و اگه جو الان رو با مثلن ۲۰ سال پیش یا تیر ۷۸ یا ۵ سال پیش مقایسه کنید،دلایل برای نا امیدی کمتر شده و اتفاقن امیدهایی هم جوونه زده.
در مورد اپوزیسیون خارج از کشور هم به نظر من بخش غیر سازمان یافته و خودجوش و جدای از گروه های سنتی این اپوزیسیون(به خاطر مهاجرت جوانانی از نسل دوم انقلاب به خارج از کشور و دیگری کمک گرفتن و استفاده از کاتالیزور حوادث اخیر) در نزدیک به این دو سال اخیراندکی با نیازهای داخل کشور راه آمده و خودش رو به تحولات درونی ایران نزدیک کرده.هرچند خیلی این چیزها چشمگیر و پررنگ نیست ولی هست.اینطور فکر نمیکنین؟
اینکه راه حل چیه ؟ راه حل یک شبه پدید نمی آید و در مرور زمان است که مسایل شکل میگیرد و راه حل ها هم همین خاصیت را دارند. نمی شود به انتهای مسیر رسید و از آخر اول شد سپس گفت حالا چه کار کنم که اول شوم. در مورد دستاوردهایی هم که ذکر کردیدبه نظرم در برابر چند میلیون مردمی که بیرون امدند و چند هزاری که دستگیر شدند و چند صد کشته ای که داده شد و جایگاهی که فلن ایستاده ایم چیز قابل توجهی نیست که بحث کنیم.
اما در هر صورت انسان انسان است بالاخره یک واکنش احساسی که دارد این را نمی شود به پای دستاورد گذاشت.