چندی پیش در مجله هفتگی رادیو فردا برنامه «رهروان مهر و کین» که در مورد تاریخ روابط ایران و امریکا است را دنبال می کردم. به قسمتی از سخنرانی چارلی چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ همراه با ترجمه آن برخوردم که در خور توجه و تعمق می باشد. چاپلین در این فیلم در دو نقش متضاد یکی دیکتاتور بزرگ و دیگری رهبری که آزادی و آزادی خواهی را می خواهد ظاهر می شود. فیلم و ترجمه رادیو فردا در زیر آورده شده است.
چارلی چاپلين: «متاسفم . اما من نمی خواهم امپراطور باشم. کار من نيست. من نمی خواهم فرمانروايی يا کسی را مغلوب کنم. من می خواهم اگر امکان داشته باشد، به همه، يهودی، غير يهودی، سياهپوست، سفيدپوست، ياری دهم. ما همه می خواهيم به يک ديگر ياری دهيم. انسان ها اين چنين اند.
ما می خواهيم با خوشبختی يک ديگر زندگی کنيم، نه با تيره روزیِ يک ديگر.
ما نمی خواهيم از ديگران نفرت داشته باشيم. در اين دنيا، جا برای همه هست. و خاک خوب، پر بار و غنی است. و می تواند خوراک همه را تامين کند. راه زندگی زيبا و آزاد می تواند باشد ولی ما راه را گم کرده ايم.
آز، روح و روان انسانها را مسموم کرده است؛ جهان را با نفرت محصور کرده است. ما را به سوی خونريزی و تيره روزی منحرف کرده است. سرعت و شتاب را پيش برده، بر آن افزوده ايم. اما درها را به روی خود بسته ايم . ماشين، که فراوانی می بخشد، ما را نيازمند رها کرده است. دانش ما، ما را رياکار، و زيرکيمان، ما را سنگدل و نامهربان ساخته است.
ما بيش از حد می انديشيم و کمتر احساس می کنيم. ما بيش از ماشين، نيازمند نوعدوستی و انسانيتيم. بيش از زيرکی و زرنگی، نيازمند مهربانی و نرمخويی هستيم. بدون اين کيفيت ها، زندگی خشونتبار خواهد بود، و از دست رفته.
هواپيما و راديو ما را به هم نزديکتر کرده است. سرشت اين اختراعات، برای همه ما، فرياد يگانگی سر می دهد. حتی هم اکنون، صدای من به گوش ميليون ها تن در سراسر جهان می رسد. به ميليون ها زن، مرد و حتی کودک درمانده و نوميد: قربانيان نظامی حکومتی که انسان ها را به شکنجه وامی دارد. و مردمان بيگناه را به زندان می اندازد. به آنهايی که صدای مرا می شنوند، می گويم: نوميد و دلسرد نباشيد. تيره روزی کنونی ِ دامنگير ِ ما، چيزی جز آزی گذرا نيست. چيزی جز تلخکامی انسانهايی نيست که از راه انسان به سوی پيشرفت می ترسند. دوران نفرت و کين ِ آدميان خواهد گذشت. و خودکامگان خواهند مرد. و قدرتی که از مردم گرفته اند به مردم بازخواهد گشت. و چون انسانها می ميرند، آزادی هرگز فدا نخواهد شد.
سربازان! خود را به درندگان سنگدل وا مَگذاريد؛ به آدميانی که از شما متنفرند و شما را به بردگی می کشانند؛ زندگانی ِ شما را به فرمان خود، خواهند گرفت، به کسانی که شما را به بيگاری می کشند، همانند چهارپايان با شما رفتار می کنند، از شما مانند لاشه دم توپ بهره می گيرند. خود را به اين انسانهای غير طبيعی وا مگذاريد. آدميانی ماشينی، با اذهانی ماشينی و قلب هايی ماشينی!
شما ماشين نيستيد. شما چهارپا نيستيد! شما انسانيد. مهر به انسانيت در دلهای شماست. شما دچار نفرت نيستيد. تنها آنهايی که دوستشان نمی دارند نفرت می ورزند.
در راه بردگی جنگ مکنيد. برای آزادی پيکار کنيد. شما مردم قدرت داريد، قدرت آفرينش و خوشبختی و شادکامی!
شمامردم قدرت داريد که اين زندگی را آزاد و زيبا سازيد. اين زندگی را به ماجرايی شگفتی آور و متعالی بدل کنيد. پس بنام دموکراسی، بيايد اين قدرت را بکار بنديم. بياييد همه، دست به دست هم دهيم و يکپارچه شويم.
بياييد برای جهانی نوين پيکار کنيم. برای جهانی آبرومند که به انسانها فرصت کار می دهد، که به جوان آينده و به سالخورده امنيت می بخشد.
درندگان حيوان صفت با دادن چنين وعده هايی به قدرت رسيده اند. اما دروغ می گويند! آنها به اين وعده ها وفا نخواهند کرد. هرگز وفا نخواهند کرد.
مستبدان خود را آزاد می کنند اما مردم را به بردگی می کشند.
پس اکنون بياييد برای وفای به اين وعده ها پيکار کنيم! بياييد برای آزاد ساختن جهان پيکار کنيم. مرزها را يک سو بگذاريم. آز را کنار نهيم. و نيز نفرت و کين و نا بردباری را . بياييد برای جهانی از منطق و خرد پيکار کنيم. برای جهانی که در آن، علم و پيشرفت رهنمای همه انسانها به سوی خوشبختی و شادکامی خواهد شد.
سربازان! بنام دموکراسی بياييد متحد شويم!»
—–
در این متن با وجود برخی زیبایی و محتوای یک نکته ای وجود دارد که به نظرم درست نمی آید. چاپلین می گوید:
«مستبدان خود را آزاد می کنند…«
انسان مستبد با توجه به اینکه از چه زاویه ای و با چه شکلی مستبد شده باشد از درون انسان آزاد نیست. او همیشه وابسته است به کسانی که خود را تسلیم او کرده اند. اگر آنان نباشند او احساس قدرت نمی کند. اگر آنها نباشند او با خودش نمی تواند سر کند. اگر انها نباشند او نمی تواند احساس اهمیت کند و مرحمی بر درد حقارت خود بگذارد. اگر آنها چنان احساس خلعی خواهد کرد که از درون خورده خواهد شد.
انسان های مستبد (سلطه جو – سلطه پذیر) هر دو وابسته هستند و این وابستگی قید و بندی بر دست و پایشان می زند که هیچگاه نمیگذارد آزادانه حرکت کنند. پیامد گفته چاپلین این می شود که یک راه آزاد شدن دیکتاتور شدن است. یعنی طبق گفته او اگر روزی همه ما دیکتاتور شویم انسان های آزادی می شویم. دیکتاتورها آزادی و استقلال را نمی شناسند چرا که هیچگاه نداشته اندش. از این جنس نیستند. انسانها را ضعیف می خواهند تا بتوانند آنها را تسلیم پذیر نگه دارند. برای فرمان پذیر کردن گاه از در خشونت وارد می شوند گاهی هم با وعده و وعید دادن وارد می شوند تا احساس ضعف و ناتوانی که موجب تسلیم پذیری دیگران به او شده بود را تحریک کنند. وقتی هیچکدام از اینها جواب ندهد سلطه جو نافرمانی را به خودش می گیرد در مقام دفاع مکانیسمهای دفاعی روانش مانند خشم و عصبانیت فعال می شود و دست به خود تخریبی می زند. او همواره خود را در معرض تهدید دایمی می بیند.
در این زمینه سخن بسیار است و در این یک نوشته جای نمی گیرد.

