آیدا در آیینه
برويم ای يار،ای يگانه من!
دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،
خود از دردی بود
كه ايشانند!
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرک اندر نشستهاند.
و چنين است
كه چون با زخم و فساد و سياهی به جنگ برخيزی
كمر به کین ات استوارتر می بندند.
برويم ای يار،ای يگانه من !
برويم و،دريغا!به همپایی اين نوميدی خوفانگيز
به همپایی اين يقين
كه هرچه از ايشان دورتر می شويم
حقيقت ايشان را آشكارهتر
درمی يابيم!
با چه عشق و چه به شور
فوارههای رنگينكمان نشاكردم
به ويرانه رباط نفرتی
كه شاخساران هر درختش
انگشتی ست كه از قعر جهنم
به خاطرهیی اهريمنشاد
اشارت می كند.

